تبليغاتX
Lilypie Premature Baby tickers یاسمن دخترک دلبند ما

یاسمن دخترک دلبند ما
تقدیم به همسر عزیزم
سلام

هر کی یاسی رو ندیده باشه حتما به نظرش می یاد که چقدر بزرگ شده ماشاالله ... کاملا حرف می زنه کلک می زه... سیاست داره ... بعضی وقتها حرفاشو کاملا با نیت قبلی عنوان می کنه و خلاصه عالمش داره کم کم تغییر می کنه اونم از نوع اساسی...

همین دیروز بود که بردمش خونه خاله نیلوفر به پسر خالش می گفت می دونی من برات لگو خریدم !!! (در حالیکه نخریدیم !!!) و من متعجب بودم که چرا داره الکی می گه که بعد از دو مین گندش در اومد که گفت میییییی گم ایلیا ارشدی .... (این طوری صداش می کنه ) حالا لگوهاتو می دی بازی کنم ؟؟!!!!

و این طوری شد که کم کم فهمیدم که دخترکم رفته تو مرحله تحلیل و تحول !!!

از این موضوع هم که بگذریم باید اضافه کنم که در این تاریخ یاسی کاملا مستقل شده از نظر غذا خوردن شلوار و کفش در آوردن و پوشیدن و حتی جوراب پوشیدن و از پله ها بالا و پایین رفتن و دستشویی گفتن و خلاصه که همه چی داره تند تند رله واسه خودش خدارو شکر (حداقل در مورد یاسی این طوره  )پیش می ره ...

یاسی همیشه بعد از مهد کودک که می یاد خونه همه چیرو تعریف می کنه چند وقت پیش بود که توی بازی هاش صلوات می فرستاد !! فهمیدم که مهد کودکش بهش یاد داده اما یه اشکال فنی داشت می گفت  اللهم صل علی محمد و آل مانی!!! ( به خاطر محمد و مانی دوقلوهای مهد کودک ) !!!

اما اینو خودم بهش یاد دادم ولی این طوری تحویل داد :

بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود که به جاش می گه بالا رفتیم شیر بود !!!!!

یاسی هفته پیش خونه بابا قاسم (بابای گل من )

پ ن :  طفلک بچم جوشی زده بود روی لبش که بعدا که بردمش دکتر

معلوم شد به خاطر آجیل بوده .... اما خدا رو شکر الان خوب شده ..

پ ن ۲: این بافتنی هم که تنشه و خیلی بهش می یاد رو مامان جونش براش بافته .... مامان بابا مهدی جونش ... که دستش درد نکنه ...

یاسی پارک زعفرانیه دی ۹۰

یاسی مشغول خوردن ساندویچ مرغ نشاط !!! اونم با دندون  و کاملا مستقل !!

یعنی جرات داشتید نزدکش می شدین:)

خوب اینم از این ...

راستی می گن هایپر استار غارت شده !! می گن می خواد قحطی بیاد !!! چی بگم والا اگه اینا هم که می گن درست باشه می شه گل بود و به سبزه نیز آراسته شد و یا هر دم از این باغ بری می رسد... دیگه خودتون برید تا تهشو ... خوش باشید تا بعد بای

 

[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ نسترن ]
سلام همه چي خوبه من هم هستم همين دور و برا راستش ديگه حال و حوصله نوشتن ندارم ...

چون همه چي خوبه فقط سكه شده ۱۰۰۰۰۰۰ تومان يا بيشتر

همه چي خوبه فقط دلار از ۲۰۰۰ تومان هم بالاتر رفته يا بيشتر

همه چي خوبه اين ماه حقوقم كمتر از ماه قبل شده

همه چي خوبه هوا از هميشه كثيف تر شده

همه چي خوبه همه جور مسافرت و تفريح مهياست فقط من كلاس مي ذارم به همشون مي گم نه !!!

خلاصه كه هيچ غمي نيست جز دوري ياسي كه الان پيش عمه موناشه اونم شرطي فقط تا ساعت ۱۳!!! الان ۱۶ دقيقه از ساعت ۱ گذشته و آقاي پدر در تلاش براي رسيدن به خونه و تحويل گرفتن ياسي آتيش پارست!!! منم كه فارغ از همه چي اينجا توي اداره پر از كار و پروژه و پول نشتستم دارم وبلاگ مي نويسم چون همه چي خوبه ...

راستي يادم رفت بگم آقاي سردار سپاه ... آقاي وحيد  جانشين وزير دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح !!!! بعنوان رئيس جديد هيئت رئيسه صندوق هاي بازنشستگي نفت معرفي شد اگه فردا گفتن با لباس نظامي و تفنگ و تجهيزات بياين سره كار تعجب نكنيد ها ... همه چي خوبه..... نگران نباشيد ..

[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ نسترن ]

اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم . انگشتم را کم تر به نشانه ی تهدید به سوی او می گرفتم .

کم تر به ادب کردن او می اندیشیدم و در مقابل ، بیش تر به بر قراری ار تباط با او اهمیت می دادم .

کم تر به ساعتم نگاه می کردم و چشم هایم را بیش تر برای نگاه کردن به او به کار می گرفتم .

با او بیش تر به گردش می رفتم .  

و ، بادبادک های بیش تری به آسمان می فرستادم .

کم ترخود را جدی می گرفتم .       

 امّا ، جدّی تر با او بازی می کردم .

دشت های بیش تری را با او می پیمودم .  

و ، ستارگان بیشتری را با او تماشا می کردم .

کم تر او را می کشیدم که تند تر راه برود .

 و، بیش تر در آغوشش می کشیدم .

رفتار خشک و سخت گیرانه ام را کم تر به کار می بردم ،

و ،  در عوض ، بیش تر حمایتش می کردم .

به جای فکر کردن به ساختن خانه ، اعتماد به نفس او را می ساختم

و به جای این که عشق به قدرت را در خود رشد دهم ،

 قدرت عشق ورزیدن را در خود پرورش می دادم .

نشریه ماهانه آموزشی - تربیتی (پیوند ) اسفند 88

   

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ نسترن ]
شب يلدا همه سور و سات  (اگه ديكتش درست باشه ) جور بود جز اصل كاري عشق من ياسي نفس كه مريض شده بود حساسيت و آبريزش بيني و سرفه كم بود تو اين هواي مزخرف كه سرما خوردگي و تب و گوش درد  هم اضافه شد و عليرغم اصرارهاي اطرافيان مبني بر دور هم نشيني موندم خونه و مريض داري كردم دخترم مثل پيرمردهاي ۲۰ سال سيگاري مي خوابه با صداي خرو پف و خر خر هاي شبانه البته اگه بتونه بخوابه ....

نتيجه شب زنده داري ها اين شده كه از صبح توي اداره بي صاحاب مونده چرت بزنم الان هم كه خودم رو راحت كردم رفتم توي نمازخونه و تخت خوابيدم ... تو اين هواي آلوده مي چسبه ... تنها زماني كه مي توني بهش فكر نكني ...

تصفيه هواي خوب مي خوام بخرم خوب كه مي گم دلمو مي گم كه دوست داره خوب باشه حالا ببينيم چي گيرمون مي داد فعلا كه ۱۰۰۰ مدل پيدا كردم با ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ قيمت متفاوت مي گم بابا چرا اينقدر قيمت هاتون متفاوته اوني كه گرون مي ده مي گه مال ما اصل است اوني كه ارزون مي ده مي گه همه يه مدلن همه چيني ان سرت كلاه نره از ما بخر ... خلاصه كه گيج شدم اساسي....

موش مامان ...

ياسي در راه مهد كودك ۷:۴۵ صبح

وقتي محبت بابا گل مي كند!!!!!!!

وقتي اصرار مي كنه كه همه گل موهاش رو بزنم به موهاش!!!!

[ پنجشنبه 1 دی1390 ] [ 1:50 بعد از ظهر ] [ نسترن ]

مامان لبم توپ قلقلي در آورده ؟!!

مامان لبم به كجا خورده ؟؟ درد مي كنه ؟!!

و اينا سوالاتي كه وقتي ياسي ازم مي پرسه هيچ جوابي ندارم بهش بدم!!!

چند روزه زير لبش يه جوش گنده زده نمي دونم از كجا در اومده كه روز به روز هم داره گندتر مي شه؟!!!!!!

.............................................................................................................

ديشب توي اتاق خواب از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۲۰

ساعت ۹:۳۰ بود و من خوشحال كه آخ جون بعد از اين همه صداي حيوون در آوردن كه من كه واق واق مي كنم برات... دزدرو چلاق مي كنم برات بذارم برم؟!! و همين طوري برين تا آخرش... خانم رضايت داده و خوابيده ... منم مي تونم به بفرماييد شامم برسم ... كه يهو بعد از اينكه من گفتم آره ديگه مادر بزرگه خوشحال بود و ديگه تنها نبود بلند شد.. چشماشو باز كرد لباشو كج كرد و دست به سينه شد و گفت : " نخير هم نارحت بود !دوست داشت همه برن خونشون خودت گفتي خونش كوچيك بود؟!!!!!" و من نمي دونستم بخندم گريه كنم يا خودمو بزنم!!!! اما هر چي بود از خير بفرماييد شام گذشتم و شروع كردم دوباره ...يكي بود يكي نبود.. سه تا بزغاله بودن شنگول... يعني اگه چاره داشتم اسم شنگول و منگول رو عوض مي كردم ديگه حالم ازشون بد مي شه اينقدر قصشون رو گفتم ...

از همين تريبون استفاده مي كنم و درخواست مي كنم اگه قصه مناسبي بلديد كه بدرد بچه ۲ساله مي خوره تروخدا دريغ نكنيد....خوشحالم مي كنيد... اوفففففففف

.................................................................................................

من: داد مي زنم سرش كه اي واي چرا روي ديوار خط مي كشي ؟؟!!

ياسي : آخه دوست دارم!!!

من : مهدي دعواش كن ببين ديوارو چيكار كرد؟!!

مهدي : اي ياسي بد چرا اين كارو كردي؟!!!!! با داد

ياسي : (در حاليكه داره فكر مي كنه و يه توجيهي پيدا كنه) با گريه..مي گه .. آخه حوصلم سر رفته... چقدر خونه بمونم............ و اين طوري بود كه من و باباش از تعجب دهنمون باز مي مونه....

 

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ نسترن ]
درباره وبلاگ

سلام من نسترن هستم 28 سالمه يعني متولد 26/2/60 سال 1382 با همسر عزيزم آشنا شدم و سال 83 عقد كرديم الان هم دقيقا 17 هفته و دو روز است كه يه ني ني خوشگل تو راه دارم كه هنوز نمي دونم جنسيتش چيه تصميم دارم اين وبلاگ رو به اون اختصاص بدم و بهش بگم كه چقدر من و بابایش دوسش داريم و براي اومدنش لحظه شماري مي كنيم.1/2/88

وان يکادالذين کفروا ليزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و يقولون انه لمجنون و ماهوالا ذکر للعالمين



دختركم 7 مهر 88 ساعت 8 صبح در بيمارستان مدائن تهران با وزن 3كيلو و 900 گرم با چشماي آبيش و صورت سفيد و قشنگش به دنيا اومد ... دختري كه به خاطر وجود نازنينش روزي 1000 بار خدا رو شكر مي كنم دختري كه عشق و اميد و نور رو به خونمون هديه كرد دختري به سفيدي ياس و پاكي عشق! به اسم ياسمن
امکانات وب

آمار سایت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس